تبليغاتX
آغاز کسی باش که پایان تو باشد
آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

 

 

دختر زیبایی بود. پشت پنجره بود. او هم نگاه پسر میکرد. نگاهش که ادامه داشت پسر جرأت کرد. اشاره کرد که دختر بیرون  بیاید. دختر لبخند زد.

بعدا پسر فهمید چه لبخند تلخی است. نگاه هم  میکردند. پسر این

پا و آن پا کرد. سه بار تا سر کوچه رفت و برگشت. باز با

دست اشاره کرد  که  دختر بیرون بیاید. صورت دختر

گرد و معصومانه بودکاغذ مچاله شده ای را از پنجره  

بیرون انداخت. رویش نوشته شده بود:
  از من بگذر...چون نمیتوانم

.::من فلج هستم::.

 

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 0:21 توسط آغاز| |