محاکمه عشق جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، چی بگم؟؟ چي بگم باز بگم دوست دارم باز بگم ديوونتم عاشقتم چي بگم ازعشق هميشه ماندگار بگم يا ازآرزوهاي محال عشقي كه من به تو دارم هميشه موندگاره اما رسيدن به تو آرزوي محاله تو بمون با دل خوشيهات من ميمونم با دلواپسيهام تو بمون با عشقه هميشه موندگار من ميمونم با آرزوهاي محال 
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت
ولي همه اعضا با او مخالف بودند
قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي
و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند
تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده
چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند
و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم







نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت
0:23 توسط آغاز|
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت
0:17 توسط آغاز| |

