X
تبلیغات
آغاز کسی باش که پایان تو باشد

آغاز کسی باش که پایان تو باشد

 

چوخیالت هرشب مونس

ودمساز من است

شرم دارم که شکایت کنم

از تنهایی .

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 0:17 توسط آغاز

 

سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه عشق چیه؟

هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد همه به هم دیگه نگاه می کردند ناگهان لنا یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین در حالی که اشک تو چشاش جمع شده بود. لنا ۳ روز بود با کسی حرف نزده بود بغل دستیش نیوشا موضوع رو ازش پرسید .بغض لنا ترکید و شروع کرد به گریه کردن معلم اونو دید و

گفت:لنا جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟

لنا با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟

دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق… ببینم خانوم معلم شما تابحال کسی رو

دیدی که بهت بگه عشق چیه؟

معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم

لنا گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف کنم تا عشق رو درک کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید

و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که عاشقش شدم

با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون شخص

دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که به یه چنین

عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه بالشم

خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی حاضر بودم هر کاری براش بکنم هر کاری…

من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه مدت پیش

فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده چه روزای

عشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما باهم خیلی خوب

بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم و هر کاری

برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست منو گرفت

خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود یکی گرم

بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست بدی عشق

یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده های ما زیاد

باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و به پدرم

موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی کرد توی این

مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم می خواست

عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم عشق منو

می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن خواهش می

کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت لنا نه من نمی تونم بذارم

که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب کردم و گفتم

بخاطر من برو … و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست عشق یعنی

حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از این موضوع

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی زندگیمون راه ندیم

اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه نامه برام

فرستاد که توش نوشته شده بود: لنای عزیز همیشه دوست داشتم و دارم

من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می مونم شاید ما

توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می رسن پس من

زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب خودت باش

دوستدار تو (ب.ش)

لنا که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: خب خانم معلم

گمان می کنم جوابم واضح بود

معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی بشینی

لنا به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در باز شد و ناظم

مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر لنا اومدن دنبال لنا برای مراسم ختم یکی

از بستگان

لنا بلند شد و گفت: چه کسی ؟

ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان

دستهای لنا شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن نداشت ناگهان روی زمین افتادو دیگه هم بلند نشد

آره لنای قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن مطمئنم اون دوتا توی اون دنیا بهم رسیدن…

لنا همیشه این شعرو تکرار می کرد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد؟ آغاز کسی باش که پایان تو باشد

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 0:40 توسط آغاز|

 

صبر كردن دردناك است و فراموش كردن دردناكتر

 

ولي

 

          از همه دردناكتر اين است كه

                                  ندوني كه بايد صبر كني يا فراموش ... 

     

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم آبان 1389ساعت 2:50 توسط آغاز|

 

جمعه ۷/۸ عقدم رفتیم خوش باشید

نوشته شده در سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 21:58 توسط آغاز|

 

رقيب

 
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
 
تقصير تو نبود خودم / باري روي دوشت شدم
 
كاشكي دلت بهم مي گفت / نقشه قلبم و داره
 
هر كی زد ورفت و شكست / يه روزيه جا كم مياره
 
موندن و سوختن و ساختن
 
همه يادگاره عشقه
 
انتقام از تو گرفت
 
كاره من نيست كاره عشق
 

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 2:34 توسط آغاز|

 

اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد، دل مي گفت مقدسه عشق اون برام بسه ،از نگاش نفهميدم كه دروغه وهوسه، غصه خوردن نداره ،گريه كردن نداره، به يه قلب بي وفا دل سپردن نداره، آخر قصه چي شد، قلب اون مال كي شد اون كه از من پر گرفت چي مي خواستيم وچي شد، اوني كه مال تو بود اگه لايق تو بود تورو تنها نمي ذاشت، با خودت جا نمي ذاشت... اوني كه يار تو بود، اگه غمخوار تو بود، قلبش رو پس نمي داد دل به هر كس نمي داد

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد 1389ساعت 8:5 توسط آغاز|

 

باز میگردم،همیشه باز میگردم ـ

مرا تصدیق کنی یا انکار-

مرا سرآغاز بپنداری یا پایان،من در پایا نِ پایانها فرو نمی روم

مرا بشنوی یا نه،مرا جستجو کنی یا نکنی،من ادمِ خداحافظی همیشگی نیستم

باز میگردم ،همیشه باز میگردم!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 0:44 توسط آغاز

 

تحمل کردن زيباست

اگر قرار باشد روزی به تو برسم

انتظار اسان است

اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم

زندگی شيرين است

اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم

مشکلات حل می شود

اگر قرار باشد روزی به پای تو بميرم

لطفا فوتم نکن؛می خواهم در سينه ی تو تمام شوم

اشک ها همه به لبخند تبديل می شود

اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم

و لبخند ها دوباره به اشک

فقط اگر ببينم خيال رفتن داری

زنگيم می سوزد اگر بفهمم روزی از من دل گير شده ای

اما بدان دوستت دارم

از پشت اين همه فاصله

از پشت اين همه حرف

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 23:35 توسط آغاز|

 

یادت باشه اگه گفتم دوست دارم یه دوست داشتن معمولی بود فهمیدی؟؟؟؟

                                     مطمئن باش دیگه دوست ندارم

عشق ظالمی است که به احدی رحم نمی کند .  کرنی

نوشته شده در شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 20:42 توسط آغاز

آرزوي ديدار

من در آستان چشمان تو

دلم را و تمام دلم را باختم

بی آنکه تو بدانی وچه حقیرانه و مبهوت

به چشمانت خیره شدم شاید راز نگاه گنگم

را بفهمی اما افسوس...

حالا که گاه گاهی فرسنگ ها از من دور می شوی

چه ملتمسانه

دیدارت را آرزو می کنم

نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 2:14 توسط آغاز|

 

عاشق کم است, سخن عاشقانه, فراوان

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 17:39 توسط آغاز|

سلام دوستان عزيز! نه بى معرفت شدم نه نامهربون فقط چند وقتى نمى تونم بيام پيشتون:-( فعلا خدانگهدار
نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 17:35 توسط آغاز|


آخرين مطالب
» چرا نمی پرسی حالم رو؟
» منتظر جوابم
» آخرين آپ
» رفتنی شدیم
» رقيب
» واسه دل خودم ...
» .......................
» دوستت دارم عشق من
» برای تو که خیلی احمقی
» بازم منو احمق بازی ...

Design By : Pichak

كد ماوس